ذبيح الله صفا

1071

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مىدهد و ازينجاست كه تذكره‌نويسان ضمن اشاره‌هاى كوتاهى كه بحالش دارند او را « سرحلقهء عارفان آگاه » ( نصرآبادى ) و « بعرفان و از خودگذشتگى معروف » ( خوشگو ) و « عارفى با افضال ، در معارف الهيه مسلم آفاق و در مدارج حقانيه در عالم طاق » ( هدايت ) گفته‌اند . پسرش ميرزا ابراهيم ادهم كه از مادرى صفوىنژاد بود ، نيز مانند پدر شعر مىگفت ، اما شاعرى بود در ارتكاب مناهى بىپروا و مردى تند خوى و رندى بىباك ، در عهد شاهجهان ( 1036 - 1068 ه ) بهند رفت و بوساطت حكيم داود تقرب خان در خدمت پادشاه و اطرافيانش تقرب بسيار يافت ليكن بر اثر افراط در استعمال بنگ و غلامبارگى و بىبندوبارى و بى ادبى بزندان افتاد و عاقبت در هند بسال 1060 ه بدرود حيات گفت « 1 » . از سخنان رضى آرتيمانيست : الهى بمستان ميخانه‌ات * بعقل‌آفرينان ديوانه‌ات بنور دل صبح خيزان عشق * ز شادى بانده گريزان عشق برندان سرمست آگاه‌دل * كه هرگز نرفتند جز راه دل بانده‌پرستان بىپاوسر * بشادىفروشان بىشور و شر كه خاكم گل از آب انگور كن * سراپاى من آتش طور كن بميخانهء وحدتم راه ده * دل زنده و جان آگاه ده كه از كثرت خلق تنگ آمدم * بهرجا شدم سر به سنگ آمدم بيا ساقيا مى بگردش درآر * كه دلگيرم از گردش روزگار ميى ده كه چون ريزيش در سبو * برآرد سبو از دل آواز هو

--> - در سينه هزار چاكم افزون شد * تا ديده‌ام آن چاك گريبان را عاجز گشتى و گرنه از هوئى * ريزيم به خاك خون خاقان را كم فرصتى ار نباشد از آهى * بر باد دهيم خاك كيوان را . . . و بسى ديگر از اين گونه بيتهاى ناتندرست كه بر من دشوار است تا آنها را از رضى بدانم . ( 1 ) - دربارهء او رجوع كنيد بتذكرهء نصرآبادى ، ص 359 - 360 ؛ بهارستان سخن ص 505 تا 508 ؛ سرو آزاد ص 84 - 85 ؛ صحف ابراهيم ، خطى .